قهرمان ميرزا عين السلطنه
7245
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شب عيد و مرغپلو امير نصرت و ماشاء اللّه خان معلوم است عقب مانده بودند . نزديك قهوهخانهء كثيف قرچك امير نصرت سوار بر يابوى ما شاء اللّه رسيد و گفت پدرم پيش چشمم آمد . اين چه اسبى بود خورد و خمير شدم . در قهوهخانه چاى و نان و تخممرغ صرف شد . اسبها كمى راحت كردند . بعد سوار شديم . يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد درهء بالا ملكى ميرزا زين العابدين گوهرى شديم كه با ميرزا ابو القاسم خان بودجه و برادرش آمده بود . چند فنجان چاى صرف كرديم . نيم ساعت به غروب وارد قريهء فتحآباد شديم . حاجى آقا باغچهء كوچكى با دو اطاق سال قبل ساخته و اين سواى باغ بزرگ و عمارت عالى آن است كه مستشار مرحوم ساخته و عجالة عمارتش خراب است . شب عيد بود مرغپلو داشتيم . امروز به شدت هوا گرم بود .